مرتضى مطهرى
363
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
مىكند ، يك چيزهايش را مىاندازد ، يك چيزهايش را نگه مىدارد ؛ ما به الامتياز را حذف مىكند ، ما به الاشتراك را نگه مىدارد ؛ مىشود « كلى » . ولى سابقا هم گفتيم « 1 » كه از نظريات بسيار عالى صدر المتألّهين اين است كه پيدايش كلى به اين شكل نيست و محال است كه چنين باشد ، و ثابت مىكند كه محال است . صدر المتألّهين مىگويد خير ، صورت حسى در همان مقامى كه هست سر جاى خودش محفوظ مىماند و قوهء عاقله در مقام خودش تصوير ديگرى به وجود مىآورد . بنابراين « تعالى » صورت مىگيرد ، يعنى صورت عينى با يك تعالى به يك معنا تبديل مىشود به صورت حسى ، بعد با تعالى ديگر تبديل مىشود به صورت خيالى و پس از آن با تعالى ديگر صورت عقلى را به وجود مىآورد . آن وقت آن صورت كلى عقلى چه مىشود ؟ همينهايى كه ما مىگوييم « ماهيت اشياء » . مثلا « سفيدى » از عين آمده است به حس ، از حس آمده است به خيال ، از خيال آمده است به عقل ، شده است مفهوم كلى « سفيدى » ؛ و همچنين است سرخى ، گرمى و ساير اعراض ، و حتى جوهرها مثل شجر ، حجر ، انسان . اينها همانهايى است كه مقولات ارسطويى از اينها تشكيل مىشود « 2 » .
--> ( 1 ) [ رجوع شود به بحث وجود ذهنى در همين كتاب . ] ( 2 ) راجع به وهم هم اشارهاى فرموديد ، آن جايش كجاست ؟ استاد : در باب وهم اصلا اينكه ما قوهء وهمى مستقل از اين قواى ديگر داشته باشيم اثباتش مشكل است . خود ملاصدرا هم در بعضى كلماتش اصلا انكار كرده است كه ما يك قوهء واهمهء مستقلى داشته باشيم . مىگويد همان قوهء عاقله گاهى كه جزئيات را استخدام مىكند مىشود « قوهء واهمه » و ما يك قوهء مستقلى به نام واهمه نداريم ، و واقعا هم اثباتش مشكل است . بلى ، يك قوهء ديگر را بوعلى و امثال او و گاهى ملاصدرا « واهمه » مىنامند كه اين همان چيزى است كه امروز آن را « غريزه » مىگويند ، كه قوهء ادراك معانى جزئى است ، چون قوهء خيال تابع حس است و صور را ادراك مىكند . اينها وقتى مىگويند قوهء خيال يعنى قوهء ادراك صورتها كه صورتها را از حس مىگيرد . ولى انسان و حيوان - بلكه حيوان بيشتر - يك قوهء ديگرى دارد كه معانى را درك مىكند ؛ مىگويند مثل آنچه كه گوسفند نسبت به گرگ درك مىكند بدون اينكه قبلا تجربهاى كرده باشد . اگر يك گوسفندى اول گرگ را تجربه كرده بود و يك دفعه از او گوشمالى خورده بود و دفعهء دوم كه او را مىديد نسبت به او عداوت داشت مىگفتيم كه اين تداعى همان صورت اولى است ، ولى بچهء گوسفند قبل از اينكه تجربه كند وقتى گرگ را مىبيند از او مىگريزد . اما « عداوت » صورت نيست ، يك معنى است ؛ مثل صداقت است ، مثل دوستى است . شما مىگوييد دوستى يك امرى است كه صورت ندارد ، بلكه يك امر ذهنى است و آن را